تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

تلخ و شيرين 300 397 فرهاد حسن‌زاده

يادداشتي بر كتاب «عقرب‌هاي كشتي بمبك»

       ♦ فریبا دیندار

دروغ چرا، اول اولش که کتاب را خریده بودم، نه از نوجوان‌های روی جلد خوشم آمده بود نه از اسم کتاب. فکر می‌کردم این هم از آن دسته کتاب‌هایی است که زود خسته‌ام می‌کند. نمی‌دانم چرا گاهی این‌طور می‌شوم، پیش از شروع کردن یک کتاب هزار و یک جور خیالبافی می‌کنم درباره کتاب، درباره داستان و شخصیت‌هایی که هنوز هیچ چیز ازشان نمی‌دانم. کتاب را لابد به این دلیل خریده بودم که اسمش را خیلی جاها خوانده بودم: “عقرب‌های کشتی بمبک!” تازه تلفظ درست “بمبک” را هم نمی‌دانستم.

یکی از اخلاق های خوب یا بد من همین است که وقتی شروع به خواندن کتابی می‌کنم، تا به صفحه آخر نرسم رهایش نمی‌کنم. از این کارها هم بلد نیستم که چند صفحه را یکی کنم. یک جور وسواس دارم توی خواندن. زیر جمله‌های قشنگ خط می‌کشم و سعی می‌کنم شخصیت‌ها را مو به مو بشناسم.
همین شروع کتاب تمام تصورهای پیشین من را خراب کرد و چه خوب، که خراب کرد، انگار نویسنده از همان صفحه اول تکلیفم را با خودم مشخص کرد که با یک داستان تکراری یا خسته کننده روبه‌رو نیستم. “خلو” با دوستانش “ممدو”، “شکری” و “منو” جایی ایستاده بودند و به لهجه زیبای جنوبی حرف می‌زدند. خلو پسرک نوجوان کتاب را می‌گویم که بعد از ماجراهایی که پشت سر داشته، تصمیم گرفته کتابی بنویسد و این شده که حرف‌هایش را برای آقای حسن‌زاده (نویسنده کتاب) تعریف می‌کند.
خلو از همان صفحه اول دستش را می‌گذارد روی دهان و بینی‌ام و می‌گوید: “صدایت در نیاید.” و من در تاریکی نیمه شبِ اتاقم مچاله می‌شوم و می‌گویم شما کارآگاه بازی‌تان را کنید، من جیک‌ام هم در نمی‌آید. خلو از همان صفحه اول نفس مرا بند می‌آورد با کارهایش. هیجان زده ام می‌کند و همین می‌شود که تا صبح، خواب به چشم‌هایم نمی‌آید.
خلو پسر نوجوانی ست که کارش شستن سنگ‌های قبرستان است و سردسته باند عقرب‌های کشتی بمبک. یک باند چهارنفره که بر خلاف اسم‌شان، خطرناک نیستند. خلو خودش می‌گوید:
باند عقرب
«ما برای خودمان یک باند درست کرده بودیم. باند عقرب. بالاخره هر کس توی این دنیا یک دلخوشی‌ای دارد. دلخوشی خیلی خوش ما پاتوق‌مان بود که خیلی با حال بود. راسیاتش ما یک کشتی داشتیم که مال خودمان بود. اسمش را نهاده بودیم، بَمبَک. روزهای وسط هفته که کار و کاسبی خراب بود و از مرده‌ها چیزی نمی‌ماسید، می‌رفتیم بمبک و صفا می‌کردیم. بمبک یک لنج چوبی بی‌صاحب بود که لنگر انداخته بود به امان خدا کنار شط بهمنشیر. یعنی بی‌صاحب بی‌صاحب هم نبود. خبر داشتیم که مال عبدالرحمن بنی‌قوچ بود که شنیده بودیم به‌خاطر آدم‌کشی افتاده زندان. آن هم زندان ابد. ما هم از صدقه سری زندان ابد آن آدم‌کش، صاحب یک کشتی بودیم که نه موتور داشت، نه بادبان. فقط بهترین جای دنیا بود برایمان.»
خلو، پسرک ساده و شوخ طبعی است که با لهجه شیرین آبادانی‌اش ماجراهایی را که با دوستانش پشت سر گذاشته، تعریف می‌کند. داستانی که هم غمگین و تلخ است و هم خنده‌دار. خلو همان قدر که بلد است من را با حرف‌ها و کارهایش بخنداند، بلد است چیزهایی بگوید که اشک تو چشمانم حلقه بزند و بغض راه گلویم را ببند. درست مثل وقت‌هایی که از رابطه‌اش با پدر معتادش حرف می‌زند:
راز
«همیشه دلم می خواست مثل دو تا آدم حسابی، از همین پدر و فرزندهایی که توی فلیم‌ها دیده بودم، بنشینم و حرف بزنیم. دلم می‌خواست بدانم چی به چی است و ما کجای این روزگار هستیم. دلم می‌خواست از رازی که در سینه داشتم و داشت خفه‌ام می‌کرد حرف بزنم. فکر می‌کردم آدم یا نباید راز داشته باشد، یا اگر هم داشته باشد نباید توی سینه نگه دارد. فکر کردم راز هم مثل گاز است و شاید آدم را خفه کند.»

یا وقتی از بُتُل حرف می‌زند، جز خنده کار دیگری نمی‌توانم انجام بدهم. فقط باید مراقب باشم صدای خنده‌های نیمه شبم کسی را بیدار نکند:

    من و کیوان
«قرار بود من و کیوان سوژه را زیر نظر بگیریم و شناسایی کنیم که کی می رود سرکار، کی برمی‌گردد کجاها می‌رود و با چی می‌رود و از همین چیز‌ها. اسم سوژه را هم گذاشته بودیم بُتُل خان. بتل که می‌دانی چیه؟ همان سوسک مستراح که شاخ‌های بلندی دارد. من که هیچ وقت از این سوسک‌های بتلی خوشم نمی‌آمد. نه این که ازشان بترسم، ریخت‌شان حالم را به هم می‌زد. همیشه توی مستراح مزاحم فکر کردنم می‌شدند. یا عینهو هلی‌کوپتر می‌چسبیدند به سر و صورتم یا از پرو پاچه‌ام بالا می رفتند. معلوم نیست خدا منظورش از آفریدن آنها چی بوده. ننه‌ی خدا‌بیامرزم از بتل نه می‌ترسید و نه چندشش می‌شد. برعکس خواهرام که تا بتل می‌دیدند آن قدر جیغ می‌کشیدند که انگار تمساح و سوسمار دیده اند. ننه ام حتی دلش نمی آمد سوسک ها را بکشد. آن ها را توی مشتش می‌گرفت و می انداخت توی کوچه و بعد دستش را آب می‌کشید.»

خلو پسرک شوخ طبع تنهاییست که جز پدر معتادش و چهار دوستش که همان اعضای باند عقرب هستند، کسی را ندارد. خودش می‌گوید خواهرهایش هم یک شهر دور هستند و همین دور بودن، مثل نبودن است. و در طول ماجرایی با پسرک نوجوان دیگری به نام کیوان آشنا می‌شود. حالا خلو که سر دسته باند عقرب های کشتی بمبک است،  با اعضای باند، در دوران انقلاب در سال 57 و در آبادان، به کمک کیوان که پدرش توسط عوامل ساواک دستگیر شده با هم نقشه‌ی آدم ربایی می کشند!

خلو غم‌ها و شادی‌ها را کنار هم می چیند و حرکت های اعتراضی مردم را در آبادان سال 57 با طنز شیرینی که مخصوص خودش است، تعریف می‌کند و با ماجراها و دیالوگ‌های زیبایش خواننده را پای حرف‌هایش می‌نشاند و جوری قصه اش را تعریف می کند که از حرف هایش خسته نشوی.

خلو سیر تا پیاز ماجراهایش را تعریف می‌کند و ان قدر خوب و شیرین آن سال‌های دور را به تصویر می‌کشد که جایزه “کتاب تقدیری سال” را به او می‌دهند. حالا لابد جایزه اش را گذاشته روی طاقچه و هر روز به پدرش می گوید: “به مو افتخار کن!” و از شنیدن خبر این که داستانش دارد به چاپ سوم می‌رسد، در پوست خودش نمی گنجد.

کتاب که تمام می‌شود، دیگر نوجوان های روی جلد را می‌شناسم، این نارنجی روی جلد را که گرمم می‌کند و آن دخترک نگران را که معلوم نیست به کدام نقطه نگاه می‌کند. حالا نه تنها این کتاب یکی از دوست داشتنی‌ترین کتاب‌های کتابخانه‌ام است، که خواندن آن را به همه پیشنهاد می‌کنم که فرصت آشنایی با خلو و خندیدن با حرف ها و کارهایش را از دست ندهند.

    روزی روزگاری

    فرهاد حسن‌زاده

    فرهاد حسن زاده، فروردین ماه ۱۳۴۱ در آبادان به دنیا آمد. نویسندگی را در دوران نوجوانی با نگارش نمایشنامه و داستان‌های کوتاه شروع کرد. جنگ تحمیلی و زندگی در شرایط دشوار جنگ‌زدگی مدتی او را از نوشتن به شکل جدی بازداشت. هر چند او همواره به فعالیت هنری‌اش را ادامه داد و به هنرهایی مانند عکاسی، نقاشی، خطاطی، فیلنامه‌نویسی و موسیقی می‌پرداخت؛ اما در اواخر دهه‌ی شصت با نوشتن چند داستان‌ و شعر به شکل حرفه‌ای پا به دنیای نویسندگی کتاب برای کودکان و نوجوانان نهاد. اولین کتاب او «ماجرای روباه و زنبور» نام دارد که در سال ۱۳۷۰ به چاپ رسید. حسن‌زاده در سال ۱۳۷۲ به قصد برداشتن گام‌های بلندتر و ارتباط موثرتر در زمینه ادبیات کودک و نوجوان از شیراز به تهران کوچ کرد…

    دنیای کتاب‌ها... دنیای زیبایی‌ها

    کتاب‌ها و کتاب‌ها و کتاب‌ها...

    فرهاد حسن‌زاده برای تمامی گروه‌های سنی کتاب نوشته است. او داستان‌های تصویری برای خردسالان و کودکان، رمان، داستان‌های کوتاه، بازآفرینی متون کهن و زندگی‌نامه‌هایی برای نوجوان‌ها و چند رمان نیز برای بزرگسالان نوشته است.

    ترجمه شده است

    به زبان دیگران

    برخی از کتاب‌های این نویسنده به زبان‌های انگلیسی، چینی، مالایی، ترکی استانبولی و کردی ترجمه شده و برخی در حال ترجمه به زبان عربی و دیگر زبا‌ن‌هاست. همچنین تعدادی از کتاب‌هایش تبدیل به فیلم یا برنامه‌ی رادیو تلویزیونی شده است. «نمكی و مار عينكي»، «ماشو در مه» و «سنگ‌های آرزو» از كتاب‌هايي هستند كه از آن‌ها اقتباس شده است.

    بعضی از ویژگی‌های آثار :

    • نویسندگی در بیشتر قالب‌های ادبی مانند داستان كوتاه، داستان بلند، رمان، شعر، افسانه، فانتزی، طنز، زندگينامه، فيلم‌نامه.
    • نویسندگی برای تمامی گروه‌های سنی: خردسال، کودک، نوجوان و بزرگسال.
    • خلق آثاری تأثیرگذار، باورپذیر و استفاده از تكنيك‌های ادبی خاص و متفاوت.
    • خلق آثاری كه راوی آن‌ها کودکان و نوجوانان هستند؛ روايت‌هايی مملو از تصویرسازی‌های عینی و گفت‌وگوهای باورپذير.
    • پرداختن به موضوع‌های گوناگون اجتماعی چون جنگ، مهاجرت، کودکان كار و خيابان، بچه‌های بی‌سرپرست يا بدسرپرست و…
    • پرداختن به مسائلی که کمتر در آثار کودک و نوجوان دیده می‌شود، مانند جنگ و صلح، طبقات فرودست، افراد معلول، اختلالات شخصیتی‌ـ‌روانی و…
    • تنوع در انتخاب شخصیت‌های محوری و كنشگر (فعال). مشخصاً دخترانی که علیه برخی باورهای غلط ایستادگی می‌کنند.
    • بهره‌گیری از طنز در کلام و روایت‌های زنده و انتقادی از زندگی مردم كوچه و بازار.
    • زبان ساده و بهره‌گیری اصولی از ویژگی‌های زبان بومی و اصطلاح‌های عاميانه و ضرب‌المثل‌ها.

    او حرف‌های غیرکتابی‌اش را این‌جا می‌نویسد.

    به دیدارش بیایید و صدایش را بشنوید