• سایت در حال سامان یافتن و به روز شدن است.

چند حبه طنز

حوالی طنز

∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇

داستان طنز

∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇

شعر طنز

∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇∇

427 640 admin

آدم اینجوری و آدم اینجوری

متن سخنراني درباره‌‌ی محمدرفيع ضيايي در خانه هنرمندان/ زمستان 1395

بیشتر ما مرحوم ضیایی را به عنوان کاریکاتورست و کارتونیست و محقق و پژوهشگر می‌شناسیم. اما من می‌خواهم از بُعد یک داستان‌نویس به او نگاه کنم. آن هم از منظر نوشتن برای کودکان.

من به محمدرفیع ضیایی می‌گویم آدم اینجوری. چون واقعاً او یک آدم اینجوری بود. چون من او را به عنوان آدم اینجوری شناختم. آشنایی ام با ایشان برمی‌گردد به حدود پانزده سال پیش. البته کارها و سبک کاریکاتوریشان را بی‌آنکه با خودشان آشنا باشم در مجله‌ی گل‌آقا و جاهای دیگر دیده بودم.

اما آشنایی نزدیکتر برمی‌گردد به زمانی که در هفته نامه دوچرخه طنزهایی می‌نوشتم با عنوان سه‌سوت. آن موقع‌ها برای تصویرگری با منزل‌شان تماس می‌گرفتم که دخترشان «لاله» متن‌ها را تصویرگری کند. خب، این اقبال را داشتم که گاهی با آقای ضیایی یا همسرشان خانم انصاف‌پور سلام و احوالپرسی کنم. بر حسب اتفاق در یکی از همین تماس‌های تلفنی آقای ضیایی به من گفتند داستان‌هایی دارند و دلشان می‌خواهد این داستان‌ها را چاپ کنند و نیاز به کمک فکری و قوت قلب داشتند. من خیلی استقبال کردم و سعی کردم تشویقشان کنم که داستان‌ها را به چاپ برسانند. اما ضیایی خیلی امیدی به چاپ قصه‌ها نداشت و می‌گفت سبک‌ داستان‌ها طوری است که ناشران رغبتی به چاپشان ندارند. گویا چندباری هم اقدام کرده بود و نتیجه نداده بود. از او خواستم چند نمونه از داستان‌ها را برایم بفرستد و فرستاد. ادامه مطلب

321 448 admin

فصلی از کتاب خاطرات خون‌آشام عاشق

هشدار!

این خاطرات که خیلی شخصی و بی‌نهایت خصوصی است، خواهشمند است آن را نخوانید.

این خاطرات که با خون دل نوشته شده هر کس آن را بخواند یا روز می‌میرد یا شب.

پس خواهش‌ می‌کنم که…

خواهش می‌کنم که…

خواهش می‌کنم که… نخوانید!

در انتها آرزو می‌کنم هر کس این خاطرات بخواند که، خرمگس نیشش بزند که.

سه‌شنبه

ای که در جانم نشستی، مهربان و خوب دنیا

نیش‌ عالم غرق خون شد، دیر رفتی، زود بیا!

من که اولش خون‌آشام نبودم که. بعدش خون‌آشام شدم که.

آن هم نه به‌خاطر دوستی با دوستان ناباب که، نه به‌خاطر بی‌سوادی و فقر فرهنگی که، فقط به خاطر انکار و طرد شدن از جامعه که، و از همه مهمتر به‌خاطر انتقام که. ما خون‌آشام‌ها قانونی داریم که می‌گوید: «اگر نمی‌توانی انتقام بگیری، برو اسمت را عوض کن و اگر می‌توانی انتقام بگیری نرو اسمت را عوض کن.»

حالا چی‌شد که من تو خط انتقام افتادم که؟ آخ! به یادش که می‌افتم آتش می‌گیرم که.

 یک روز با نامزدم رفتم آبمیوه فروشی که. گفتم: «آقا نوشیدنی خنک چی دارین که؟»

 ولی آن آقای نامرد اصلاً محل نگذاشت که. داشت موزهای گندیده و له شده را می‌ریخت توی مخلوط‌کن و با شیر قاطی‌پاتی می‌کرد که. رفتم پیش دوستش. شاید هم همکارش بود که. من که فرق بین این دو را نمی‌فهمیدم که. گفتم: «داداش، مخمون از گرما جوش آورده که. بی‌زحمت دوتا نوشیدنی خنک که.» و به نامزدم لبخند زدم که یعنی ما را دست کم نگیرد که. نامزدم هم لبخند زد که معنی‌اش این بود که: «تو عزیز دلمی.»

 اما این یکی هم حواسش نبود که. داشت هویج‌های کثیفی را که چند روز توی آب خیسانده بود، مثلاً آبکشی می‌کردکه. به نامزدم گفتم: «انگار این‌جا صاحاب ماحاب نداره که. هیشکی ما را به پشه هم حساب نمی‌کنه. چه‌طوره که خودمان از خودمان پذیرایی کنیم که؟»

 او هم لبخندی زد که معنی‌اش این بود که: «هر کی به فکر خویشه… پشه به فکر نیشه…»

بعد به اتفاق نامزدم دوتایی رفتیم سر آب‌میوه‌ها.

ـ عُق! عق عقانه!

رنگشان توی ذوق می‌زد که. سبز و نارنجی و سفید بودند که. اما یکی‌ از لیوان‌ها سرخ بود که. نامزدم گفت: «این خودشه. من از این می‌خوام.»

 از سلیقه‌اش خوشم آمد که. سرخی… سرخی. به نظر من بالاتر از سرخی رنگی نیست که. گفتم: «بفرما دلبندم! هرچی می‌خواهی بخور به حساب من که.» اما تا خواستیم نی بزنیم، یعنی نیِ نیش‌مان را توی لیوان فرو کنیم که با کیف و لذت بنوشیم که، آقاهه داد زد: «پشه‌ها رو بزن. نشستن رو آب انارا.»

لعنت به این شانس. گفتم: «محبوبم فرار کن!»

اما تا به خودمان بجنبیم دستی به طرفمان هجوم آورد و ویژژژژژژژژژژژ.

دنیا دور سرم چرخید و نفهمیدم چی شد که. تا به خودم آمدم، دیدم افتاده‌ام روی زمین و سرم گیج می‌رود که. پیکر غرق در خون نامزدم هم افتاده بود زیر پای آن آقاهه که. خیلی ناراحت شدم که. خون جلوی چشم‌هایم را گرفته بود که. نامزد عزیزم مرده بود و حالا من تنهای تنها شده بودم که. ما خون‌آشام‌ها قانونی‌داریم که می‌گوید: «تنهایی خیلی سخته، سخت‌تر مکیدن خون لاک‌پشت آبی در اعماق اقیانوس.»

اشکامو پاک کردم و گفتم: «چرا… چرا… چرا؟»

بعدش آهی کشیدم و مشتم را گره کردم و نیشم را تکان دادم و گفتم: «حالا که این‌جوری شد که، من هم انتقام می‌گیرم که. منتظرم باش که.»

 فردای بعد از مراسم ختم با شکوه نامزدم، رفتم اداره‌ی ثبت احوال و اسمم را عوض کردم که.

حالا دیگر من هم اسمم خون‌آشام است، هم مرامم که. تا انتقامم را از آن مردک کچلِ سیبیلو نگیرم از پا نمی‌نشینم که.

387 595 admin

سفربخير سلطان سنجر

چه گل خوش بويي! سوراخ هاي دماغ آدم باز مي شود. گل را مي چرخانم و گلبرگهايش را نگاه مي كنم. چه گل خوش رنگي! زرد و صورتي، دوباره بويش مي كنم و از بويش سرمست مي شوم و كركره ي چشمهايم را مي كشم پايين.

صداي پا مي شنوم. وقتي چشمها را باز مي كنم، مامان را مي بينم كه ملاقه به دست به حياط آمده و ايستاده بالاي پله هاي ايوان و با نگاه فشفشه وارش زل زده به ما، يعني اول به بابا، بعد به من. گل را پشتم پنهان مي كنم و منتظر دعوا مي مانم. مي گويد: “حيف نون! چقدر بگم گلهاي اين باغچه رو نچينين! انگار حرف حاليتون نيست!” ادامه مطلب

235 304 admin

روباه و صابون و كلاغ

(از کتاب در روزگاری که هنوز پنجشنبه و جمعه اختراع نشده بود)

روزی از روز‌های روزگار، روباه‌تر و تمیزی از صحرا می‌گذشت. یک مرتبه چیز آشنایی دید. کلاغ سیاهی بر شاخه‌ی درختی نشسته بود و قالب صابونی لای منقار داشت. بشکنی زد و با خود گفت: «چاچاچا! این‌‌ همان کلاغ ساده است که یک بار چاچاچاش کردم و قالب پنیرش را چاچاچا! دستم درد نکند. کارم آن قدر خوب بود که توی تمام کتاب‌های درسی هم قصه‌ی ما را نوشته‌اند. ببینم می‌توانم یک قصة دیگر برای کتاب‌ها چاچاچا کنم یا نه!» ادامه مطلب

150 150 admin

نرم نرمك آهسته آهسته

توی جنگلستون تازگی‌ها یک رستوران باز شده که خیلی تازگی دارد. خدا قسمت کند شما هم دهان به این رستوران بگذارید.

یک روز حلزون شاخ آویزون سلانه سلانه رفت به رستوران و نشست پشت یک میز. روی میز یک گل بسیار زیبا بود. حلزخان هرکاری کرد که گل را بو کند، نتوانست. البته اشکال از دماغش نبود. اشکال از گل بود که مصنوعی بود. حلزخان داشت فکر می‌کرد گل مصنوعی چه فایده‌هایی دارد، اما هرچه به مغزش فشار آورد، نفهمید. فکر کرد لابد برای این خوب است که زنبورهای مصنوعی روی آن بنشیند و عسل‌های مصنوعی تولید کنند. بگذریم.

ادامه مطلب

150 150 admin

بزن بشكن… بخور ديزي…

چرا قهری؟

چرا اصلا نمی خندی؟

چرا مثل مسافرها

چمدان لبانت را به روی خنده می بندی؟ ادامه مطلب

150 150 admin

ساعت ضدخواب

شدی غرّان چرا ای ساعت من؟

نمی‌دانی مگر تو عادت من؟

ندارم حال تا برخیزم از جا

صدایت را نبر این‌قدر بالا

توی خوابم سوار بنز بودم ادامه مطلب

308 234 admin

بوق لیلی

مثل صدای مجنون

که خیلی هست داغون

اما به گوش لیلی

نمی‌شه بهتر از اون

ادامه مطلب

150 150 admin

ديم دادام… دام ‌دام دادام

عكس تو در كيف پولم حك شده

لحظه ديدار توست

پس چرا صداي قلبم مثل يك تنبك شده!

ادامه مطلب