كش، فقط كش تنبان! 

كش، فقط كش تنبان! 

230 297 admin

                                                     ◊ فرهاد حسن زاده

توضیح: این داستان به شکلی خلاصه و بازنویسی شده در کتاب فارسی چهارم دبستان چاپ شده است.

اولين باري بود كه پا به آن فروشگاه بزرگ مي‌گذاشتم. فروشگاهي كه آدم توي آن احساس گمشدگي مي‌كرد. فروشگاهي كه همه چيز داشت. به قول بابا از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد. جان آدميزاد را مي‌دانستم چيست ولي هرچه فكر كردم نتوانستم بفهمم شير مرغ چه طعم و  رنگ و بويي دارد.

همه چيز دم دست بود. درست برعكس بقالي آقا جواد كه با يك يخچال گنده و ويترين دكوري جلويت سد ساخته بود، اينجا مي توانستي هرچيزي را لمس كني و بعد انتخاب. اگر هم نمي خواستي، مي گذاشتي سر جايش، بدون اينكه يكي مثل آقاجواد غر بزند و بگويد: « تو كه مشتري نيستي، چرا وقت ما را تلف مي‌كني! »

بابا كه انگار مرا به فروشگاه پدرش آورده باشد، گفت: « كيف مي كني؟ درياي نعمت اينجاست، درياي نعمت!! از شير مرغ تا…»

بقيه اش را نگفت. نمي دانم يادش رفت يا اشكال ديگري پيش آمد. ادامه دادم: «جان آدميزاد.»

گفت: « احسنت! جان آدميزاد. چيزي توي دنيا نيست كه اين جا نداشته باشه. »

جمعه بود و فروشگاه شلوغ. هر جا كه نگاه مي كردي چندنفري مشغول خريد بودند. چند نفري هم توي صف صندوق ها پول مي‌دادند و رسيد مي‌گرفتند و جنس ها را توي كيسه هاي پلاستيكي مي گذاشتند.

بابا همچين بادي به غبغبش انداخت و گفت: « اينارو! جهان سومي هاي عقب مونده! زرت و زرت پول مي شمارند. دنيا پيشرفت كرده. كارت اعتباري جاي پول رو گرفته ، اون وقت اين بوركينافاسويي ها دستشون را مي زنن به اين پول هاي آلوده وچندش آور. »

گفتم: « ولي خودمونيم، پول يه چيز ديگه اس.»

گفت: «زكي! تو هم كه مثل اينا فكر مي كني! ما ايراني ها هم از نظر اقتصادي مشكل داريم هم از نظر فرهنگي. كارت اعتباري كار صد بسته اسكناس رو مي‌كنه، اون وقت ما ديوونه‌ي پول شمردنيم. »

بايد تمامش مي كردم، وگرنه تا شب مي خواست از مزاياي فرهنگي،‌ اقتصادي، هنري، سياسي كارت اعتباري حرف بزند. چشمكي زدم و گفتم: «اعتبار ما! كارت اعتباري ما!»

خنديد و زد پشت شانه ام و گفت: «بار‌يك الله، خوشم مي آد كه مدرنيزه‌اي، لنگة خودمي.» از اينكه لنگة خودش بودم ، زياد راضي نبودم دلم مي خواست او لنگة من مي شد.

ـ خب حاضري!

ـ چه جورم!

ـ يه چرخ دستي بيار و هرچي دوست داري بريز توش. از شيرمرغ تا …

ـ كجاست؟

ـ چي؟ شيرمرغ؟

ـ نه. چرخ دستي.

با نگاهش چرخي آن طرف ها زد و به گوشه اي اشاره كرد. رفتم همان طرف. از ديدن اين همه چرخ دستي خوشگل ماتم برد. از بچگي عاشق هل دادن كالسكه و چرخ دستي و گاري بودم. مامانم مي گفت: «تو آخرش لبو فروش مي شي.» البته من بدم نمي آمد  لبو فروش يا حتي نفتي يا آب زرشكي شوم. مهم هل دادن چرخ دستي بود. كاري كه خيلي دوستش داشتم. يكي از چرخ ها را برداشتم و رفتم طرف بابا، بابا رفته بود ته فروشگاه كه چيزي را از قلم نياندازيم. نزديكي بابا، چرخي را ديديم پر از جنس هاي جورواجور كه صاحب نداشت. پرسيدم از بابا:

ـ اين مال كيه؟

ـ چه عرض كنم والله!

ـ كسي چيزاش رو بر نمي داره؟

ـ هه! به چه دردي مي خوره؟ تمام قفسه ها پر از جنسه. هركي بخواد از توي قفسه بر مي داره.

ـ يعني كسي اين چيزا رو نمي دزده!

ـ‌ بدزده؟ فايده اش چيه شوتعلي! آخرش بايد جلوي صندوق پول اينا حساب بشه يا نه؟

سر در نمي آوردم. مال چه آدم خوش سليقه اي هم بود. پر بود از ماكاروني و قهوه و ژله و آجيل و چيزاي كلاس بالا.

بابا گفت: «بيا ديگه! به چي زل زدي؟ از اين چيزا توي اين قفسه ها هم هست.»

خودم را رساندم به بابا. داشت پودر لباسشويي بر مي داشت. گفت: «ببين من چه قدر به فكر مامانتم! ده تا پودر برداشتم واسه اش. »

گفتم: «اگه راست مي گي ماشين لباسشويي بخر واسه‌اش! »

سري تكان داد و گفت: «اگه مي شد با اين كارت ها خريد كه خوب بود. يه ماشين ظرف شويي هم مي خريدم. حيف كه قيمتشون بالاست. »

بعد ده تايي دستمال كاغذي برداشت و گفت: «اينم دستمال، از اين به بعد نبينم كسي توي خونه دماغش رو با آستينش پاك كنه.»

گفتم: « بابا !! ِ» و اشاره كردم به خانم و آقايي كه از حرفش خنده افتاده بود رو لبهايشان.

راه افتاديم. بابا مثل آدم هاي از قحطي درآمده هرچه كه مي ديد، چندتا چندتا برمي‌داشت و توي چرخ مي گذاشت و تازه تفسيرشان هم مي‌كرد و از خواصشان كلي حرف مي زد. من هم از فرصت استفاده كردم و تا آنجا كه مي‌شد چيپس و پفك شكلات هاي كاكائويي بر مي داشتم. چيزي نگذشت كه چرخ دستي پر شد. بابا امر كرد: « منوچهر! يه چرخ ديگه! »

ـ بسه بابا، ما كه اين همه چيز ميز مصرف نمي كنيم!

ـ حرف نباشه،‌ اينا برا شيش ماهه، خيال كردي يه روزه بايد هپولي هپو بشه! حالا كو تا اداره دوباره به ما از اين كارت هاي اعتباري بده!

ـ مي گم…كم نياريم يه موقع…

ـ نترس، پنجاه هزار تومن اعتبار داره. چي خيال كردي؟ از هيچي نترس. اگه علي ساربونه مي دونه شترها رو كجا بخوابونه.

وقتي به طرف پاركينگ چرخ ها مي رفتم، زن ها و مردهاي زيادي را ديدم كه از قحطي در نيامده بودند. با خيال راحت جنس برمي‌داشتند و توي چرخ هايشان مي گذاشتند. حالت هايشان خيلي با ما فرق داشت. دوباره همان چرخ بي صاحب را ديدم. رفتم طرفش و به جنس هايش نگاه كردم. دلم مي خواست بدانم كه صاحبش كيست. كمي هلش دادم. دلم مي خواست صاحبش بگويد: «آقا دست نزن! اينايي كه مي بيني صاحب داره.» ولي اصلاً كسي به كسي نبود. هر كس سرش به كار خودش بود. يكهو دست يكي خورد به شانه ام.

ـ چي كار مي كني؟

ترسيدم و قلبم به تاپ تاپ افتاد. وقتي برگشتم ديدم باباست. گفت: «چي شده؟ چرا رنگت پريده؟»

چيزي نگفتم و سرم را پايين انداختم. ول كن نبود.

ـ تو چيكار داري به چرخ مردم؟

ـ همين طوري، دلم مي خواست بدونم صاحبش كيه.

ـ حالا هر كي هست. به من و تو چه. كاشكي اين كنجكاوي ها رو توي درس هات داشتي و تا ته اش مي رفتي. حالا بزن بريم قسمت يخچالي.

ـ يخچالي؟

دنبالش راه افتادم. قسمت يخچالي جايي بود كه ديوارهايش، از يخچال هاي ويتريني بود و پر از مواد غذايي مثل سس و كره و ماست و خامه و اين جور چيزها. بابا كه تعجب مرا  ديد، طوري لبخند زد كه انگار خودش صاحب آن فروشگاه است: «به نمايندگي از طرف مامان و خواهرت هرچي دوست داري بردار! »

از اين كه نمايندگي مهمي را به من واگذار كرده توي دلم تشكر كردم و هاج و واج خيره شدم به خوراكي هاي پر زرق وبرقي كه بدجوري چشمك مي زدند: پنير پاستوريزه با طعم گردو، پنير پاستوريزه با طعم خيار، پنير پاستوريزه با طعم گوجه فرنگي… آب دهانم را جمع و جور كردم كه آبروريزي نشود. اين طرف تر انواع شير پاستوريزه، ماست پاستوريزه، دوغ پاستوريزه، كشك پاستوريزه، و انواع پاستوريزه هاي ديگر.  بيچاره پاستور! اگر مي فهميد اسمش كجاها رفته از خير كشف و كاشفي مي گذشت.

در يك چشم برهم زدن اين يكي چرخ هم پر شد از چيزهاي پاستوريزه و پاستورنريزه. بابا گفت: «گمونم بايد زحمت آوردن يه چرخ ديگه رو هم بكشي.»

ـ بسه بابا . فكر بردنش رو هم بكن!

ـ بردنش با من. امروز جمعه اس و اتوبوس هاي واحد خلوت.

ـ يا ابوالفضل! اين همه جنس رو مي خواي با اتوبوس واحد ببري؟!

ـ مي گي چي كار كنم؟ اگه تاكسي ها كارت اعتباري قبول مي كردند يه تاكسي دربست مي گرفتم.

خواستم بگويم شما هم ما را خفه كردي با اين كارت اعتباري! ولي نه، سري تكان دادم و گفتم: «من خسته شدم. واسه امروز بسه. مي شه بقيه اش يه روز ديگه خريد بشه!»

گفت: «چرا نمي شه! خوبي كارت اعتباري به همينه. فكر كردي الكيه؟»

نفس راحتي كشيدم به طرف صندوق حركت كرديم. اما بابا دست بردار نبود، سر راهش يك شيشه خيارشور و دو شيشه ترشي ليته به هواي خواهرم مينا برداشت. نزديك صندوق رسيده بوديم كه يك مرتبه گفت: «اي داد و بي داد! يادم رفت! »

داشتم معني واقعي سكته را مي فهميدم. چون قلبم ايستاد.

ـ چي… چي يادتون رفت؟

ـ كش.

ـ كش!؟

ـ آره، مامانت سفارش كرد كه حتماً يه بسته كش تنبون هم بخرم. همين جا باش تا برگردم.

رفت و مرا با دو چرخ پر از جنس تنها گذاشت. خدا را شكر كردم كه كش تنبان يادش رفته. من كه خيال مي كردم كارت اعتباري اش را جا گذاشته. فكر نمي‌كردم اين فروشگاه كش هم داشته باشد. وقتي برگشت با يك بسته كش، كيف كردم. بابا با لبخند پيروزمندانه اي آن را در هوا تكان داد و گفت: «اينم كش. ببينم مامانت برا ندوختن زيرشلواري من ديگه چه بهونه اي داره.» بستة كش را نگذاشت توي چرخ، آن را توي دست تكان داد: «بزن بريم صندوق كه حساب كنيم.»

چرخ هايمان را هل داديم. چه كيفي داشت. احساس مي كردم همه دارند نگاهمان مي كنند و با خودشان مي گويند: «چه آدماي توپي!» ولي انگار نه انگار . هركس سرش توي كار خودش بود. گمانم براي اين همه بار وانت هم كم بود. حالا چطور مي خواستيم اين ها را با اتوبوس ببريم خدا مي داند.

ايستاديم آخر يكي از صف هايي كه به صندوق مي رسيد. هفت هشت نفري جلويمان بودند. بابا نگاهم كرد. لب هايش از خنده كش آمده بود. هيچ وقت او را اين طور شاد و سرحال نديده بودم. گفت: «چطوري؟»

گفتم: «مثل پلو تو دوري.»

اين جواب را از خودش ياد گرفته بودم. و خوب هم مي دانستم دوري همان بشقاب است. گفتم: «انگار خيلي خوشحالي!»

گفت: «پس چي! نصف جنس هاي فروشگاه را خريديم، اون وقت مي‌خواي خوشحال نباشم؟»

نصف جنس هاي فروشگاه! عجب خالي بندي بزرگي؛ برگشتم و نگاهي به عظمت فروشگاه انداختم. تكان هم نخورده بود. كارگرهاي سبزپوش تندتند قفسه ها را پر مي كردند. نگاهم چرخيد طرف صندوق. يك مقوا با خط ناخوش ديدم. باورم نمي شد، چشم تنگ كردم كه راحت بخوانمش. خشكم زد، درست مثل گوريل موزه حيات وحش.

ـ بابابا…بابابا…بابا!

ـ چته؟ حالت خوش نيست؟

ـ او… اونجا رو. مثل اين كه نوشته…

ـ كجا؟

– اونجا نوشته… نوشته: به علت خرابي دستگاه از پذيرش كارت اعتباري معذوريم.

باباي بي نوا هم خشكش زد. چشم هايش گرد و قلنبه شد. سبيلش را جويد و گفت: «يعني چه؟ مگه مي شه؟» و رفت طرف صندوق دار. صندوق دار هم همان حرف تابلو را زد. به اضافة اين كه امروز كامپيوتر خراب شده و چون جمعه است كسي نيست كه آن را تعمير كند. و اين كه كارت هاي اعتباري امروز هيچ اعتباري ندارند.

سر و صداي بابا فايده اي نداشت. پيش مدير فروشگاه هم رفت. آن هم بي اثر و بي ثمر بود. عصباني و عين ماهيتابة داغ و بي روغن برگشت. چرخ ها را از صف بيرون كشيد و يواش يواش راه افتاد به طرف قفسه ها. من هم همين طور. مثل آدمي كه بخواهد به آدمي پدر مرده تسليت بگويد، آرام گفتم: «عيبي نداره. دنيا محل گذره.» نمي دانم چرا اين كلمه هاي بي ربط را مي گفتم.

بابا با صداي گرفته اي گفت: «اين مملكت، مملكت بشو نيست.»

هرجا كارش گره مي خورد همين را مي گفت. گفتم: «حالا هيچي پول نداري؟»

پوزخند زد، ايستاد، كيف پولش را نشانم داد. چند اسكناس پارة صدتوماني داشت و يك عالمه بليت اتوبوس واحد. بليت هايي كه اداره شان داده بود.

گفتم: «حالا چي كار كنيم؟»

گفت : «چمچاره!» و باز هم پوزخند نشست روي لب هاش. گفت: «دنبالم بيا!»

دنبالش رفتم. چرخش را هل داد. من هم چرخم را هل دادم و رفتيم يك جاي خلوت. تقريبا ً همان جايي كه چرخ بي صاحب را ديده بوديم.

*

از فروشگاه كه بيرون آمديم با دست هاي خالي و قيافه هاي پكر ايستاديم تو ايستگاه. بابا بسته كشي را كه نقدي و با پول هاي ته كيفش خريده بود، گذاشت توي جيب بغل كتش. گفت: «خوب شد. همچي دست خاليِ دست خالي هم بيرون نيومديم. بند تنبون هم يكي از ضروريات زندگيه. مگه نه؟»

چه مي توانستم بگويم، جز: «آره.»

اتوبوسي كه آمد شلوغ بود. به زور چپيديم داخلش. در كه پيسي كرد و بسته شد، از كنار چشم ديدمش كه مي خندد. حدس زدم كه چه مي‌خواهد بگويد. گفت: «خوب شد كه معامله مون نشد وگرنه با اون همه جنس… »

و باز خنديد. خنديدم. هيچ وقت از خالي بودن دست هايم اين اندازه خوشحال نبودم. دستي به شانه ام زد و گفت: «چطوري؟»

گفتم: «مثل پلو تو دوري.»