چند لقمه داستان

سفربخير سلطان سنجر

387 595 admin

چه گل خوش بويي! سوراخ هاي دماغ آدم باز مي شود. گل را مي چرخانم و گلبرگهايش را نگاه مي كنم. چه گل خوش رنگي! زرد و صورتي، دوباره بويش…

ادامه مطلب

آخر دنیا کجاست؟ (از كتاب كنار درياچه نيمكت هفتم)

271 448 admin

 حتی یک نقطه هم روی کاغذ نگذاشتم. حتی یک کلمه جغرافی هم نخواندم. خواندن!؟ حتی لای کتاب را هم باز نکردم، چه برسد به خواندن. روشنک و فرشته هم همین طور،…

ادامه مطلب

پرگار (از مجموعه داستان‌ عشق و آينه)

350 538 admin

ايستاده ام روي يك مين. باور كردني نيست، مسخره است؛ ولي با يك پا ايستاده ام روي نقطه ي مرگ خودم و با پاي ديگرم، دور خودم مي‌چرخم؛ مثل يك…

ادامه مطلب

زیر سایه درخت بیعار (از مجموعه داستان‌ مار و پله)

214 314 admin

زیر پل دو تا نوشابه‌ی تگری می‌خوریم و راه می‌افتیم. جاده صاف مثل کف دست است. باد هم که پشتمان است. یک پشته از خرمشهر تا آبادان نیم ساعته، دو…

ادامه مطلب

دو قصه از كتاب «بندرختی كه براي خودش دل داشت»

150 150 admin

واي كه چه مصيبتي!   از خواب ناز پريدم و نصف خوشي‌هام را توي خواب جا گذاشتم؛ چون كه مدرسه‌ام دير شده بود    .           «واي كه چه مصيبتي!»

ادامه مطلب

روباه و صابون و كلاغ

235 304 admin

(از کتاب در روزگاری که هنوز پنجشنبه و جمعه اختراع نشده بود) روزی از روز‌های روزگار، روباه‌تر و تمیزی از صحرا می‌گذشت. یک مرتبه چیز آشنایی دید. کلاغ سیاهی بر…

ادامه مطلب

دریا که ترس نداره!

336 448 admin

بازآفرینی یکی از حکایت‌های گلستان سعدی بود و بود و بود، یک پادشاه بود که داشت و داشت و داشت یک نوکر. این نوکر رستم نام داشت. اما هیچ چیزش…

ادامه مطلب

مثل آدمی که بخواهد نخندد

150 150 admin

مثل‌ آدمي كه بخواهد نخندد، لبش را فشرد. مثل آدمي كه بخواهد خودش را جدي بگيرد و به هيچ كس رو نكند و به هيچ كس رو ندهد، حتي خنده،…

ادامه مطلب

هرگز خلال دندان در خلال يك فاجعه‌ی ساده را فراموش نكن!

150 150 admin

از ميان ابري رد شدند كه اصلا شبيه كلم نبود. مرد لاغر به اين فكر كرد كه ابرها از پايين شبيه همه چيز هستند ولي از بالا نه. نمي‌شود گفت…

ادامه مطلب