فصلی از رمان

روزی كه ولوله شد (بخشی از رمان هستی)

301 448 admin

دستم شکسته بود. دست شکسته‌ام توی گچ بود و از گردنم آویزان. تازه، درد هم می‌کرد. ولی جرات جیک زدن نداشتم، از ترس بابا. بابا هم جیک نمی‌زد، به جایش…

ادامه مطلب

فصلی از رمان عقرب‌های کشتی بَمبَک

336 444 admin

شب توی خانه تنها نشسته بودم و به در و دیوار نگاه می‌کردم. تلویزیون که نداشتیم، رادیو هم قوه نداشت. خانه سرد بود و من تنبلیم می‌آمد بلند شوم بخاری…

ادامه مطلب

فصلی از روزگار شیرین

299 448 admin

صحرا صحرا بود و آفتاب و سایه‌اش در میان. قصر کوچک شیرین در دامنه‌ی تپه‌ای بود که جاده‌ی شکارگاه از کنارش می‌گذشت. جاده‌ای مالرو مثل تیغی تپه را خط انداخته…

ادامه مطلب

فصلی از زیبا صدایم کن

309 448 admin

 همه‌چیز با یک تلفن شروع شد محاصره شده بودیم. هیچ راه فراری نبود. هر لحظه به ماشین‌های پلیس اضافه می‌شد که با آژیرهاشان جیغ‌کشان خیابان‌های اطراف را می‌بستند. هلی‌کوپتری هم…

ادامه مطلب

فصلی از رمان مهمان مهتاب

306 448 admin

تلق تلق يكنواخت دوچرخه بود و خاطره‌هاي بيدار شونده سر هر كوچه و خياباني، او بود و كامل. كامل بود و او. جايي كه با هم بستني يخي مي‌خوردند، دكه‌اي…

ادامه مطلب

حیاط خلوت (فصلی از رمان)

301 448 admin

شريفه كه آمد، آشور خواب بود. طاق باز افتاده بود وسط تخت آهني و از شكاف لبهاي نيمه بازش خرناسه اي خفيف به گوش مي رسيد. تكه نخي، چسبيده به…

ادامه مطلب

بخشی از رمان این وبلاگ واگذار می‌شود

336 446 admin

مقدمه‌ای بر یک داستان خفن سلام می‌شه این‌جوری شروع کرد: من درنا هستم. ۱۶ سالمه و عضو کتابخونه‌ی کانون پرورش فکری هستم. داستان می‌نویسم و مثل ملخ کتاب می‌خورم… نه.…

ادامه مطلب