• سایت در حال سامان یافتن و به روز شدن است.

کتاب‌ها

شیراز و حال خوب بچه‌ها

750 586 admin

شیراز همواره شهری خاطره‌آمیز برایم بوده. این بار هم در سفر به این شهر مهمان کانون پرورش فکری و برنامه‌ی دو پنجره بودم. دو ساعت با بچه‌ها از نویسندگی و…

ادامه مطلب

نظر مخاطبان رمان هستی

1280 391 admin

بخشی از اندوخته‌ی من نظر خوانندگان کتاب‌هایم هستند. حیفم می‌آید همین طوری رهایشان کنم. در اسباب کشی از سایت قبلی‌ام به سایت جدید آنها را گردگیری و مرتب کردم و…

ادامه مطلب

هستی در میان بچه‌های ایران

150 150 admin

تبریز خیلی دوست داشتنی بودند بچه‌های تبریز و بچه‌های دیگری که از شهرهای دور و نزدیک استان آذربایجان شرقی به تبریز آمده بودند تا دیداری به یادماندنی را در 31…

ادامه مطلب

دختری که می‌خواهد خودش باشد

170 170 admin

 شادی خوشکار  رمان “هستی” یک امتیاز مهم دارد که شاید از نگاه  خیلی از نویسنده­‌ها دور مانده و آن جذابیت شخصیت اصلی است. بدون اینکه اغراق شود یا نویسنده به…

ادامه مطلب

هلالی از غم، توی مُشتی بسته!

150 150 admin

روايت آنيتا يارمحمدي نویسنده و مترجم از خوانش «هستي» / یک جایی آن آخرهای کتاب، دایی شروع می‌کند برای هستی از مرگ حرف زدن. این‌که ساده نیست ایستادن و دیدن‌ِ این‌که دانه‌دانه…

ادامه مطلب

هستی در بوته‌ی نقد

800 533 admin

به گزارش خبرنگار مهر، جلسه نقد رمان «هستی» نوشته فرهاد حسن‌زاده ، یکشنبه 27 آذر 93 با حضور محمدرضا گودرزی، فرزانه رحمانی و نویسنده اثر در فرهنگسرای انقلاب اسلامی برگزار…

ادامه مطلب

نگاهی به رمان هستی

320 320 admin

 مرتضی حاتمی/نویسنده و عضو تحریریه‌ی مجله کیهان بچه‌ها «رمانی که جزئی ناشناخته را کشف نکند، غیراخلاقی است. شناخت، یگانه اخلاق رمان است.» ((هرمان بروخ)) ۳۰ سال بعد از انتشار «اولین…

ادامه مطلب

دیدگاه‌های مخاطبان درباره کتاب «این وبلاگ واگذار می‌شود»

640 640 admin

♦ عشق های این طوری را نمی فهمم…اصلا خوشم نمی آید…یعنی فکر می کنم اسم این جور احساس های بچگانه را نمی توان عشق گذاشت و برایم باور پذیر نیست…

ادامه مطلب

دید یک وبلاگ نویس به کتاب این وبلاگ واگذار می‌شود

336 446 admin

از سایت دربست وبلاگ خیلی وقت بود این کتاب در قفسه ی کتاب آسمان داشت خاک می خورد و هیچ کس نمی خریدش. نمی دانم چرا توی این چند وقت…

ادامه مطلب

روزی كه ولوله شد (بخشی از رمان هستی)

301 448 admin

دستم شکسته بود. دست شکسته‌ام توی گچ بود و از گردنم آویزان. تازه، درد هم می‌کرد. ولی جرات جیک زدن نداشتم، از ترس بابا. بابا هم جیک نمی‌زد، به جایش…

ادامه مطلب