پرنده میان دستهایم میلرزید
♦ داستان کوتاه وقتی بابا برایم یک تفنگ خرید، اولش خوشحال شدم. بعد نگاهش کردم و گفتم: «حالا باهاش چیکار کنم؟» بابا گفت: «تفنگ دوست نداری؟» مامان گفت: «آخی! نازی… بچهام هدیه تولدش را دوست ندارد.» بابا گفت: «کاش برایش تانک خریده بودیم. تانک ایکس ایکس دبلیو سی دوهزار…» گفتم: «تانک! که باهاش چیکار کنم؟»…