روزی كه ولوله شد (بخشی از رمان هستی)
دستم شکسته بود. دست شکستهام توی گچ بود و از گردنم آویزان. تازه، درد هم میکرد. ولی جرات جیک زدن نداشتم، از ترس بابا. بابا هم جیک نمیزد، به جایش غلغل میکرد. عینهو دیگ آبجوشی که آبش از کنارههای درش بزند بیرون، جیز و جیز جوش میزد و راه میرفت. آن قدر عصبانی بود که…