حوا
پنجره باز است هوا نمیپرد میلههای قفس از طلاست.
پنجره باز است هوا نمیپرد میلههای قفس از طلاست.
عكس تو در كيف پولم حك شده لحظه ديدار توست پس چرا صداي قلبم مثل يك تنبك شده!
من تمام کتابها را خواندهام با تمام آهنگهای شاد دلتنگیام را رقصیدهام و بارها سوراخها و ترکهای اتاقم را شمردهام من، تمام حوصلههایم سر رفته و تمام جورابهایم بوی انتظار گرفته من، دلم چیزی تازه میخواهد چیزی که تمام نشود هر بار و خسته نشود زود که با من بماند آن قدر تا من تمام…
کنار قندون امروز دیدم دو سهتا مورچه گفتم چه مهمونایی اومده از تو کوچه گفتم: بفرمایین تو! اینجا بده دم در تکیه بدین به پشتی چطوره حال مادر؟ چه مهمونای بدی! لب نزدن به چایی قندا رو خالی خوردن مامان، بدو، کجایی؟
حالا تو بیمارستانه. شکمش رو بریدن که چیزایی رو در بیارن. چیزایی که مردم اسمش رو یواشکی میگن که طرف خودش هم نفهمه. چیزایی که می گن ریشه داره و باید از ریشه قطعش کرد. و من که تا دیروز پریروز دلم واسه خودم میسوخت دلم واسه این بابا میسوزه و می گم نکنه جریان…
دوباره صدایم کن دوباره که باشم و بگویم با اشک با اشک و شک: «هستم.» دوباره صدایم کن خدا را چه دیدی شاید این دفعه باشم.
از ميان ابري رد شدند كه اصلا شبيه كلم نبود. مرد لاغر به اين فكر كرد كه ابرها از پايين شبيه همه چيز هستند ولي از بالا نه. نميشود گفت چه طوري. انگار آدم از كنار دكان خشكشويي آقا بهرام رد ميشود. مرد چاق توي دلش به فكر مرد لاغر خنديد و پشتي صندلياش را…
مقدمهای بر یک داستان خفن سلام میشه اینجوری شروع کرد: من درنا هستم. ۱۶ سالمه و عضو کتابخونهی کانون پرورش فکری هستم. داستان مینویسم و مثل ملخ کتاب میخورم… نه. اینجوری خیلی ضایع است. این وبلاگ که دربارهی من نیست. وبلاگ خودم اسمش یه چیز دیگهاس. راسیاتش، این وبلاگ دربارهی یه آقاست و یه خانم.…
دیگر گذشت آن زمانها که کتابفروشیها فقط کتاب میفروختند و کتابفروشها هر کس را که نگاه چپ به کتاب میکرد، با نگاهشان توبیخ میکردند. امروزه کتابفروشیها شده محل رفت و آمد کتابخوانها. شده محل برگزاری رونمایی و سخنرانی و حرفهایی که جایشان در همان کتابفروشیهاست. چند روز پیش هم در یک کتابفروشی بزرگ به بهانهی…
باور نمی کنم این همه سنگ این همه ساحل این همه ماسه در خواب من رخنه کرده باشند باور نمی کنم این آواز را از لبان ملتهب تو که نثار می کنی به باد.